بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم ،خیره به دنبال تو گشتم ،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانۀ جانم،گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم ودر آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه،محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف وشب آرام
بخت خندان وزمان رام
خوشۀ ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب وصحرا و گل سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید،تو به من گفتی :
(( از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند براین آب نظر کن،
آب،آیینۀ عشق گذران است،
توکه امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛
باش فردا،که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی ،چندی از این شهر سفر کن ))

+ نوشته شده توسط ali azizi در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت
0:30 |